تبليغاتX
صحنه SAHNE
تئاتر بوشهر busher theatre
در جلسه ایی در روز ۹ تیر ماه از طرف انجمن اهل قلم بوشهر از آقای جهانشیر یار احمدی تقدیر شد .

این جلسه که در سینما بهمن بوشهر برگزار گردید ابتدا جناب آقای دکتر ناصر بخت مدیر انتشارات و پژوهش مرکز هنرهای نمایشی ایران و از اساتید دانشگاه آزاد اسلامی در خصوص جایگاه پژوهش هنر و چاپ کتب و مقاله های هنری در کشور سخنرانی نمودند و سپس آقای سید قاسم حسینی از مورخان و پژوهش گر استان به چگونگی ورود تئاتر به بوشهر و ایران پرداختند و در نهایت از اقای جهانشیر یار احمدی  به خاطر چاپ کتاب نمایش در بوشهر قدردانی بعمل آمد .

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 12 بعد از ظهر  توسط خداداد رضایی | 

نشانه ها در نمایش بومی استان

آنچه که مسلم است با توجه به موقعیت خاص استان در کنار دریای نیلگون خلیج همیشه فارس و همجوار با اعراب حاشیه خلیج فارس و همچنین داد و ستد تجار بوشهری با دیگر ملل ها خصوصا کشورهای آفریقایی نشانه هایی در نمایش های محلی بوشهر یافت می شود که بی گمان تحت تاثیر آن ملتها بود است .

کار بر روی دریا و صید و صیادی باعث گردیده که نشانه هایی از فعالیت رومزه ماهیگران در زندگی عادی و نمایش های محلی بوشهر پدید آید . آوازهای دسته جمعی ماهیگران در حال حرکت  یا بازگشت از صید از دریا حرکات موزون و منسجم جاشوان در حال صید و تور کشی نوعی حرکتهای نمایش بسیار زیبا است .

نمایش های بومی استان  معمولا ترکیبی است از موسیقی محلی که از سازهای ضربی مانند : دمام و تنبک و سازهای بادی مانند نی همبان و نی جفتی  و کلام شیرین محلی که معمولا قصه های داستان از صید از روی دریا ، تجاوز انگلیسی ها به بوشهر و اختلافات قومی و محلی نشات می گیرد

 

نماها در تئاتر محلی بوشهر

در تئاتر بوشهر نماهای  زیادی وجود دارد که آن نشانه ها تصویر ذهنی آن در ذهن ما تصویر ذهنی محرکی دیگر را تداعی می کند و این خود یک نوع ارتباط است که بین تماشگر و صحنه نمایش با بازیگرانش  خصوصا داستان نمایش برقرار می گردد . مثلا استفاده از محیط یا پارچه های آبی رنگ در صحنه تئاتر بومی ما را به طرف دریا سوق می دهد و تماشاگر بومی با دیدن این رنگ در این نوع تئاتر ها ارتباط خود را را با دریا برقرار می کند  یا استفاده از دمام (ساز ضربی ) گرچه این نوع ساز هم در مراسم شادی و هم در عزا نواخته می شود ولی دیدن این نوع ساز در صحنه نمایش تماشاگر را به رویدادی تلخ به انتظار می کشاند

در تئاتر محلی بوشهر نما ها بیشتر چند معنایی می باشند گر چه تنوع زیادی بخاطر موسیقی شیرین و دلنواز بوشهری در تئاتر بوشهر وجود دارد ولی دیگر تماشاگران غیر بومی تا استفاده مطلوب از این نماها ارتباط خود را نمی تواند بخوبی برقرار نمائید و این چند معنایی ها باید به معنی واحدی برسد تا تماشاگر خود را در بطن داستان نمایش قرار دهد .

 

نظام هرمنوتیکی در تئاتر محلی بوشهر

تقریبا در تئاتر بوشهر  نشانه ها نهایی و کاملا مشروط نیستند و این نشانه ها نمی توانند قراردادی یا اجتماعی باشند  همانطور که در قسمت قبل هم اشاره شد این نشانه ها بخاطر ثابت نبودن و تک معنایی نبودن یک نظام هرمنوتیکی هستند که تماشاگر را آزادتر می گذارد در باره آن باندیشد  برای مثال تماشاگر با دیدن تور ماهیگری بلافاصله احساس صید می کند در صورتی که همین تور ماهیگیری در اغلب نمایش ها با اسارت همراه است

 

نشانه های طبیعی و مصنوعی

بوشهر بخاطر مجاورت با دریا و جنگیدن با عوامل طبیعت انواع بادهای موسومی  و دمای زیاد خصوصا در فصل تابستان باعث شده که بیشتر نشانه ها در تئاتر بوشهر بصورت طبیعی ظهور کنندکه نیاز مبرم به دال و مدلول است که این امر بخوبی هویداست  گر چه نشانه های مصنوعی هم در این نوع تئاتر ها دیده می شود مانند برگزاری مراسم زار ولی به صورت نشانه های طبیعی بیشتر دیده می شود

 

روابط مکانی

در تئاتر بومی استان شاید ارتباطی که بین تماشاگر  با صحنه نمایش و بازیگران برقرار می گردد با سایر مناطق و دیگر نمایش های بومی دیگر استانها فرق کند . وقتی به گسترگی دریا در تئاتر بومی استان اشاره می شود نمی توان فقط صحنه را برای آن قرار داد بنابراین آنها نیاز به محیطی فراتر از محیط صحنه نیاز دارند تا بتوانند دریا را برای تماشگر ترسیم نمایند و این ارتباط را برقرار سازند بنابراین گاه شده است که فراتر از محیط صحنه نمایش این ارتباط کشانده شده است اکثر نمایش های بومی برای استفاده از دریا از محیط تماشاگران استفاده می نمایند و حتی شده که دماغه کشتی صحنه آنها تا ردیف دوم و سوم تماشاگر هم کشانده می شود . بازیگران تورهای ماهیگیری خود را در پائین صحنه نمایش برقرار می کنند و حریم صحنه نمایش در اکثر تئاتر های بومی استان شکسته می شود

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت 5 بعد از ظهر  توسط خداداد رضایی | 

اگر از تمدن بشري وزندگاني  ما آثار هنري را بگيرند زندگي چگونه مي شود؟

اثار هنري همواره خواهند بود و جاودانه هم باقي خواهند ماند و براي سعادت بشري هم همواره موثر خواهند بود.اين آثار تجارب انساني هستند كه به خود شكل گرفته اند و ما از دريچه ي حواسمان به آنها مي نگريم و لذت مي بريم..ليكن راه هنري به اين سادگي هم نيست..ما نقاشي را مي بينيم، موسيقي را مي شنويم واثر يك حكاكي را بر سطح خاص به مد د حس لامسه درك مي كنيم اما اين  تاثرات حسي ماست كه  به عكس العمل هاي احساسي منجر مي شود و بعد ازيك  كار عقلي  است كه آن  احساس و ذكاوت مارا به مرحله ي ادراك مي رساند.

اين ادراك چگونه حاصل مي شود؟ فرمول قطعي و صريح نيست! مخلص كلام اينكه براي درك اين احساس قاعده ي روشني نيست.پيچيدگي هنر به گونه اي است كه از نقطه نظرهاي گوناگون مورد بحث است و هيچكدام از اين نظرها بر ديگري برتري ندارد.

..اما در مطالعه ي يك اثر هنري بايد اصول زير را مد نطر داشت:

بايد دانست كه يك اثر هنري عبارت از شكل يا فرمي است كه هنرمند آفريده است.. اين اثر بر اساس قواعد زمان و مكان و تمدن خاص بنا شده است ، داراي موضوع و محتوي است و معمولا هد في را هم د نبال مي كند.

اگر بخواهيم واضح تر بگوييم اثر هنري فرمي دارد كه سرشار از هم آهنگي است كه اين ساختمان باعث مي شود از ساير مقولات تميز داده شود..اين اثر را چه كسي آفريده؟..هنرمند..و اوچه كرده ؟

يك ضرب المثل چيني مي گويد : براي يك نقاش نقش ببري را بكشد بايد حتما هنگام نقاشي خود را به قوت و قد رت يك ببر بداند!... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

 

هنر چيست؟

هنر تجسم يك تجربه ي انساني است.

هنر تركيب پد يده هاي هستي است به گونه اي كه احساسي را در بيننده بوجود آورد.

هنر كوششي است كه به آفرينش يك اثر زيبا  منجر مي شود

هنر جوششی درونی و بیرونی است که به خلق پدیده ای منجر می شود.

... اينها نمونه هائي از تعاريف مختلف هنر هستند.اما مسئله همچنان حل نشده باقيست!

در يونان و روم باستان هنر را تركيب انسان، طبيعت و زيبائي مي دانستند و بد ين لحاظ هم اكثر آثار هنري آن دوران مجسمه هائي از آدمها در عين زيبائي و تناسب اندام بوده است
+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 11 بعد از ظهر  توسط خداداد رضایی | 

اسطوره

ریشهٔ واژهٔ اسطوره

این واژه که جمع شکسته عربی آن به گونه اساطیر بیشتر بکار می‌رود، منشا هندو اروپایی دارد. به همین جهت برخی آنرا استوره می‌نویسند. در زبانهای هندواروپایی نیز مشتقاتی دارد. در سنسکریت   Sutra  به معنی داستان است که بیشتر در نوشته‌های بودایی بکار رفته‌است. در یونانی Historia به معنی جستجو و آگاهی، در فرانسه(فرانسوی) Histoire، در انگلیسی به دو صورت Story به معنی حکایت، داستان و قصهٔ تاریخی، و History به معنی تاریخ، گزارش و روایت بکار می‌رود.

تعریف اسطوره

آن دسته از کسانیکه چه در گذشته و چه امروزه به پژوهش و واکاوی و شناخت اسطوره‌ها اشتغال دارند، تا کنون برای اسطوره تعریف مشخص، دقیق و پذیرفتنی برای همگان نیافته‌اند، بلکه هریک به میل و اشتیاق و وابستگی‌های اجتماعی خویش آن را تعریف کرده‌اند. گهگاه در تعریف متخصصان از اسطوره اشکالاتی دیده می‌شود، علت آن این است که آنها به اسطوره از سر اعتقاد و ایمان مینگرند. آنان دنبال این اندیشهٔ اشتروس که «برای درک اندیشهٔ وحشی باید با او و مثل او زندگی کرد،» نه تنها به ساختار، بلکه به عمل کرد جادویی اسطوره درجامعه، و در واقع، به اعجاز آن در ایجاد همبستگی قومی و عقیده‌ای ایمان می‌آورند و به همین دلیل برای آنها اسطوره یا نهاد زنده بسیار مهم‌تر از نهادهای کهن است. میرچا الیاده دین شناس رومانیایی اسطوره را چنین تعریف می‌کند:

اسطوره نقل‌کنندهٔ سرگذشت قدسی و مینوی است، راوی واقعه‌ایست که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده‌است. به بیان دیگر: اسطوره حکایت می‌کند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجستهٔ موجودات فراطبیعی، واقعیتی، چه کل واقعیت، یا تنها جزیی از آن پا به عرصهٔ وجود نهاده‌است. بنابراین، اسطوره همیشه متضمن روایت یک خلقت است، یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده‌است. اسطوره فقط از چیزی که براستی روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن می‌گوید.شخصیتهای اسطوره موجودات فراطبیعی اند و تنها بدلیل کارهایی که در زمان سرآغاز همه چیز انجام داده‌اند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می‌نمایانند و قداست یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان میسازند.

در مقابل هستند عده دیگری که به اسطوره صرفاً از سر انکار می‌نگرند. این گروه اسطوره را یکی از الگوهای تاریخی یا سازواره‌ای کهنه  و از کار افتاده  می‌بینند که پیشرفت بشر آن را از رده خارج کرده‌است.   در نظر یونگ  و   فروید اسطوره‌شناسی دانشی است که از فرافکنی نمادین تجربیات روانی نوع بشر به وجود آمده‌است.

اسطوره،قصه‌ایست با خصلتی خاص، یعنی نقل روایتی که در آن خدایان یک یا چند نقش اساسی دارند. اسطوره‌شناسی علمی است که کارش طبقه‌بندی و بررسی مواد و مصالح اسطوره‌شناختی بر حسب روش تحلیل و وارسی دقیقی که در همه دیگر علوم تاریخی معمول است.

به عبارت دیگر، اسطوره تلاشی برای بیان واقعیت‌های پیرامونی با امور فراطبیعی است. انسان در تبیین پدیده‌هایی که به علتشان واقف نبوده به تعبیرات فراطبیعی روی آورده و این زمانی است که هنوز دانش بشری توجیه کننده حوادث پیرامونی‏اش نیست. به عبارت دیگر، انسااسطوره داستانی است که بیان کننده منشأ پدیده­های طبیعت، همچنين آئین­ها و عقاید موروثی به نحوی ساده و عامه پسند می باشد. در این نوع داستان تاثیر قوای مافوق طبیعی در امور طبیعی و انسانی شرح داده می­شود. مرز میان افسانه و تاریخ در اساطیر، چنان در تحول است که گاهی یک انسان تاریخی و متعلق به زمان عینی-زمان محدود متعین و قابل توجه- تبدیل به موجود اسطوره­ایی و متعلق به زمان ذهنی زمان نامحدود و ابدی می­گردد، و در توجیه پیدایش پدیده­ها و آئین­ها نقشی همچون نقش نیروهای تشخص یافته ماوراء طبيعی به خود می گیرد.
به زعم میرچاده الیاده اسطوره پیش از آن که هر چیز دیگری باشد داستان است و جاذبه­ای که اسطوره برای زندگی انسان امروزی دارد نشان دهنده میل درونی انسان به شنیدن داستان است. ولی این سادگی فریبنده است چرا که اسطوره در باطن خود متضمن چگونگی و چیستی بوجودآمدن پدیده­ها و حتی خلقت جهان است و اینکه پس از خلقت برآن ها چه گذشته است. بنابراين هر داستانی را نمی توان اسطوره دانست بلكه فقط آن داستان­هائی را می توان اسطوره نامید که پیدایش یا آفرینش چیزها و جهان را به ما نشان می دهد.

 نشان دادن یعنی آشكار کردن چیزی با کنار زدن پوشش آن که تا چیزی وجود نداشته باشد تلاشی جهت آشکار شدن آن انجام نمی­پذیرد. از سوی ديگر اسطوره به معنای داستان غیرواقعی و دروغ است. بنابراين از تعاریف الیاده چنین برداشت می­شود که حقایقی درباره چگونگی پیدایش چیزها از پیش وجود دارد و انسان­ها با ساختن اسطوره­ها (داستان­های دروغ) یا افسانه سرایی سعی درآشکار نمودن این حقایق دارند.

 البته باید بدانیم که الیاده آفرینش را به دو معنای محدود و وسیع در نظر دارد. در معنای محدود منظور او آفرینش جهان به اراده آفریدگار است و در معنای وسیع؛ پیدایش هر چیزی از سنت و رسم و رفتار اخلاقی گرفته تا نهادهای اجتماعی و حکومتی و....
به اصطلاح خود الیاده «اسطوره شناسی» (به معنای مجموعه افسانه­های آفرینش) بطور کلی همان «ائتوفانی» (تجلی هستی) است و «ائتوفانی» همیشه با «تئوفانی» (تجلی ذات الهی) همراه است.
فیلسوفان و محققان درباره پیدایش این داستان­ها نظریات مختلفی ارائه نموده اند :
1- نظریه کتاب مقدس: بر اساس این نظریه؛ تمامی افسانه­های اسطوره­ایی بر اساس روایات کتاب مقدس می باشند؛ اگر چه حقایق آن پنهان مانده و تفسیر و تاویل شده اند. بدین ترتیب «دئوکالیون» فقط نام دیگر «نوح» است، «هرکول» نام دیگر «سامسون» و «اریون» همان «یوحنا» است!
2. نظریه تاریخی: قهرمانان و اساطیر؛ همه شخصیت­هائی واقعی بوده­اند اما روایات افسانه­ایی در ازمنه بعدی چیزهائی بر آن افزوده است.
3. نظریه مجازی  :  تمامی اساطیر کهن، سمبوليك و نمادین هستند و حاوی حقایق اخلاقی و امور دینی و یا تاریخی­ای می­باشند که در طول زمان جنبه­ی واقعیت به­خود گرفته­اند.
4. نظریه مادی : در ایام باستان عناصری همچون باد، آتش، آب و هوا عناصری الهی بودند که مورد پرستش واقع شدند. رب النوع­های اصلی آنان منشأ قدرت طبیعی این عناصر بر روی زمین محسوب می­شدند که اساطیر قدیمی حول محور آنها شكل گرفته است.
نقش اساسی اسطوره متعلق به منشأ نمادین آن است. زمانی که واقعیت­های غائی، ماهیت توصیف ناپذیری می­یابند؛ راهی بجز تبیین آن­ها از طریق شعر و نماد پردازی نیست. مهمتر از همه آنکه اسطوره نیازهای عمیق دینی و اخلاقی را برآورده می کند. حتی در مواردی اسطوره می تواند پاسخگوی نیازهای روزمره انسان­ها نیز باشد. اسطوره را باید جزء لاینفک تمدن بشری بشمار آورد و نه یک داستان بیهوده. اسطوره در پیشبرد اهداف و آرمان­های اجتماعی و دینی نیروئی کارساز است.
بنابراین کارکردهای اسطوره را می توان بصورت ذیل دسته بندی و خلاصه کرد :
1. توضیح و توجیه حقایق طبیعی و فرهنگی
2. تایید یا ارزش گذاری و توضیح دهنده­ی آئین­ها و شعایر.
3. توصیف سرچشمه و پایان جهان و موضوعاتی همچون بهشت و... که مردم هرگز ندیده­اند
4. درمان. بهبود. الهام



+ نوشته شده در  86/11/28ساعت 4 بعد از ظهر  توسط خداداد رضایی | 

شخصيت‌پردازی (Characterization)

 

 

  شخصيت‌پردازی،مولود رئاليسم است و رئاليسم در دوره‌اي پديد آمد كه علومي همچون جامعه شناسي و روانشناسي مطرح گرديدند. اين همزماني مسلماً فراهم آمدن بستری را نشان مي‌دهد كه به واسطه ي آن، اين چهار عنوان – يعني شخصيت‌پردازي، رئاليسم، جامعه‌شناسي و روان‌شناسي- به يكديگر پيوند مي‌خورند.

 بالزاك، يكي از نمايندگان رئاليسم، معتقد بود " كار نويسنده از يك لحاظ شباهت زيادي به كار مورخ دارد و در حقيقت نويسنده،مورخ عادات و اخلاق مردم و اجتماع خويش است. "رئاليسم، آدمي را محصول اجتماع خود مي داند و مناسبات اجتماعي را در تعيين سرنوشت او موثر مي‌شمارد؛ اما اين بدان معنا نيست كه پيچيدگي رفتار و كردار انسان را انكار كند و به هرحال شخصيت در اماتيك خود "يك مفهوم پيچيده‌ي ذهني" است.

مسئله‌ي قابل توجّه‌اي كه در اين ميان پيش مي‌آيد و باعث پيچيدگي رابطه‌ي رئاليسم و شخصيت‌پردازي مي‌گردد، يك تعامل"پارادوكسيكال " -نقيضه‌نما – ست: از سويي ديده مي‌شود كه نويسندگان رئاليسم قهرمانان آثار خود را از ميان اجتماع و افراد معمولي انتخاب مي كنند و از طرفي در مورد " شخصيت" گفته مي‌شود كه بايد "يگانه" (
unique
) باشد.

نويسنده‌ي واقع‌گرا در انتخاب قهرمان اثر خود طوري عمل مي‌كند كه گمان مي‌رود به نوعي " تيپ‌سازي" (
typization) نزديك مي‌شود؛ چرا كه او سعي در باز نمايي اشخاصي دارد كه به صورت طبيعي در كنار مردم زندگي مي‌كنند و عادات و رفتارهايشان به كرات ديده شده و حتّا قابل پيش‌بيني ست؛"نويسنده‌ي رئاليست به هيچ وجه لزومي نمي‌بيند كه فرد مشخص و غيرعادي يا عجيبي را كه با اشخاص معمولي فرق دارد،به عنوان اشخاص اثر خود انتخاب كند.او شخصيت خود را از ميان مردم و از هر محيطي كه بخواهد گزين مي‌كند و اين فرد ممكن است نمونه‌ي برجسته و موثر يك عدّه از مردم باشد؛ ولي فردي غيرعادي نيست."

 از سويي ديگر در مورد شخصيت دراماتيك به معناي اخص بايد به دنبال مشخصات ويژه ورفتارهايي گرديد كه به او هويتي ويژه و يگانه، مي‌بخشد. اين اعمال،رفتار و خصوصيات به تمامي به وسيله‌ي نويسنده براي او رقم خورده است، بنابراين با اين روش ، نويسنده دست به عملي پارادوكسيكال مي‌زند؛ البته نمي‌توان انكار كرد كه نمايش بخشي از آن هويت ويژه و فرديت را بازيگر به عهده مي‌گيرد.و"عمل" بازيگر به صورت  مجموعه‌اي از حوداث كوچك و مشخصات جسماني، در نهايت تأثير فوق‌العاده‌اي در شاكله‌ي شخصيت خواهد داشت؛اما كار نويسنده به عنوان خالق اصلي شخصيت جداي از اين مسئله نيست و اوست كه شخص بازي اش را بالقوه اين‌چنين مي‌آفريند.يكي از اساسي‌ترين رويكردهاي" شخصيت‌پردازي" در آثار واقع‌گرا، همين رويكرد ويژه‌اش به انسان است؛ يعني يافتن او در اجتماع و قرار دادنش به شيوه‌اي هنرمندانه و با شخيصيتي ويژه در نمايشنامه.

 " آرنولدهاوزر" در "تاريخ ‌اجتماعي هنر" مي‌گويد: " تراژدي كلاسيك، انسان را منفرد مي‌بيند و او را هويت فكري مستقل و خود مختاري توصيف مي‌كند، و برخورد او را با جهان مادي صرفاً امري بيروني مي داند كه در "خود" درون او هرگز تأثيري ندارد." همچنين در مورد قهرمان تراژدي گفته مي‌شود كه او شخصي ست " مسئله‌دار" (
Problematic) ؛ يعني اتفاقي، مانعي ، نيرويي يا خواست ديگري، خواست و اراده‌ي او را مختل كرده يا مي كند، كه تبديل به يك مسئله يا مشكل مي‌گردد؛ امّا هرچه به دروان معاصر نزديك‌تر شده‌ايم اين "مسئله" دروني تر يا دروني- اجتماعي به نظر مي‌رسد.تا جايي كه گاه تمامي رفتار شخصيت برخاسته از خواست، اراده و تصميم خود اوست و شايد هيچ "مسئله‌ی" خارجي به اندازه‌ي انتخاب و اراده‌ي خود شخصيت اهميّت نداشته باشد و تقدير، خواست خدايان يا طاعون ديگر همچون صيحه‌اي آسماني بر سر شخصيت‌ها نمي‌باردوحوداث نمايشنامه يا تماماً برخاسته از خواست اشخاص بازي ست يا محصول مشترك آن‌ها و جامعه.

 هگل مي‌گويد: "در تراژدي نو… به روي برخورد اراده‌هاي فردي بيشتر تكيه مي‌شود [در حاليكه] قهرمان تراژدي كهن بر آرماني همگاني متكي است.قهرمان تراژدي نو بيشتر بر فرديت خود متكي ست و پرواي هدف ‌ها و جاه‌دوستي‌ها و آرزوهاي خويش را دارد."

 البته با شكل‌گيري "ناتوراليزم" يا طبيعت‌گرايي شاهد آن هستيم كه در رابطه‌ي بين فرد و جامعه، نقش و تأثير دومي پررنگ تر مي‌‌شود و اولي را (يعني فرد را ) در پس زمينه قرار مي‌دهد؛  اما همين دگرگوني مقطعي نيز ابداً  قابل قياس با  مثلاً تقديرگرايي يونان باستان نيست.

 باري نويسندگان، با عنايت خاص به "شخصيت‌ها" و جايگاه اجتماعي‌شان، و همچنين ساختمان رواني آن‌ها به دو مسئله‌ي مهم توجه داشتند: يكي محيط شخصيت يا شخصيت از بيرون، يعني موقعيت او در جامعه و نظر اجتماع درباره‌ي او، و ديگري درون شخصيت يا شخصيت از درون كه به وضعيت رواني، رفتارها و فعل و انفعالات پنهان او، مربوط بود. بنابراين به دو چيز توجّه خاص مي‌شد؛ مناسبات جامعه‌شناسي شخصيت، رفتار‌ها و كنش‌هاي روان شناختي او.

 قرن بيستم همزمان شد با رويكرد درون گرايانه تر بسياري از نمايشنامه نويسان و بدين طريق شخصيت‌هاي بسياري خلق گرديد كه "مسئله"‌ي  آنها يك مسئله‌ي "شخصي" با پرداخت "رواني" يا يك  مسئله‌ي "شخصي – اجتماعي"با پرداخت رواني – اجتماعي شخصيت بود.آنچه شخصيت را در اين ميان، هويتي ويژه مي‌بخشيد و سبب مي‌گشت علي‌رغم شباهتش به افراد معمولي جامعه، موجودي يگانه يا يونيك (
unique) باشد،تعامل نيروهاي دروني شخص با نيروهايي بود كه از بيرون بر شخص تأثير مي گذارند؛ يعني خواست و اراده‌ي شخصي از يك سو و آداب، مناسبات،توقعات و تأثيرات اجتماعي از سويي ديگر.

 اين تعامل به وجود آمده ، كه  اصلاً  از يك تقابل و تضاد دروني و بيروني نشات مي‌گيرد، بستر مناسبي بود براي بياني هنرمندانه وتفسيري در اماتيك از تمامي تضادها، فشارها و تعصباتي كه ممكن بود در اين رابطه به وقوع بپيوندند.گاه آنچه موجب پيدايش شخصيتي ماندگار و برجسته در ادبيات نمايشي مي‌شود،پرداختن به همين جنبه‌هاي  در اماتيك،زيبايي شناسانه و ظريف در شخصيت‌است.نويسنده با توجه به جنبه‌هايي پنهان و نيمه آشكار از  شخصيت فرد، او را در تقابل با آنچه نشان مي‌دهد يا آنچه در واقعيت جامعه وجود دارد، به نمايش مي‌گذارد.

 شيوه‌اي كه نويسنده به كار مي‌گيرد،"عريان كردن" تدريجي شخصيت‌هاست؛ يعني او اشخاص بازي را در موقعيتي قرار مي‌دهد كه حجاب ظاهري خود را كه از آن به عنوان " نقابي" براي پنهان كردن يا آراستن شخصيت واقعي شان استفاده مي‌كردند، از دست رفته يا در خطر مي‌يابند و بدين سان براي بقاء خويش و رسيدن به خواست‌هايشان دست و پا مي‌زنند.

 مي دانيم كه درام نقطه‌ي شدت يافته‌ي زندگي‌ست. درام نويس با خلق موقعيت پرتنش يا گره خورده (
complicated situation) و قرار دادن شخصيت در آن، در واقع افشاي او را طراحي مي‌كند."آندره مالرو" نويسنده و متفكر فرانسوي معاصر معتقد است: انسان عبارت از چيزي است كه پنهان مي كند؛  نويسنده‌ي نمايشنامه‌، با افشاي زواياي پنهان شخصيت كه از طريق رفتار و گفتار صورت مي‌گيرد، در اصل هوّيت اصلي او را بر ملا مي‌سازد، هويتي واقعي كه شخص، خانواده‌ي او و جامعه ، هريك به نحوي ، در شكل‌گيري آن سهيم بوده‌اند.

 همان گونه كه اشاره شد اين طرز تلقي از"شخصيت نمايشي"و"پرداخت" آن متاثر از بسياري پديده‌ها و مناسبات علمي- اجتماعي است؛ از جمله ظهور متفكران و دانشمنداني در جامعه‌شناسي و بالاخص روان شناساني همچون "فرويد" ، "آدلر" و"يونگ"؛خصوصاً "فرويد" كه نظرات خود را براساس تفسير رواني شخصيت‌هاي اسطوره‌اي و نمايشي از دل ادبيات بيرون كشيد و در مجموعه آثار خود منتشر كرد و "نويسندگان سخت مجذوب  اين آثار شدند و به نظر مي‌رسيد كه تفسير فرويدي ،كليد پويش‌هاي هنري و مقاصد ناخودآگاه هنرمند و انگيزه‌هاي شخصيت‌هاي آفريده‌ي هنرمند را به دست داده است؛ انتشار آثار فرويد، به نويسندگان رمانتيك و رئاليست جرات و توانايي بخشيد كه تا ژرفناي روح بشر نفوذ كنند. در اين احوال، نظريه‌ي آدلر درباره‌ي عقدة حقارت، و تئوري يونگ درباره‌ي ناخودآگاه جمعي تأثير روان شناسي را بر نويسندگان خلاق قوّت داد."

 همچنين،آرنولد ها وزر در "تاريخ اجتماعي هنر" معتقد است كه در "چرخش قرن" ، "روانشناسي افشاء"، ديدگاه زندگي را تعيين مي كند و فرويد و هم فكرانش از اين فرض آغاز مي‌كنند كه حيات آشكار ذهن، يعني آنچه مردم درباره‌ي انگيزه‌هاي رفتار خويش مي‌دانند يا وانمود به دانستن مي‌كنند، اغلب اختقا و تحريف صرف‌انگيزه‌هاي راستين، احساس ‌ها و كردارهايشان است." درام نويس با استفاده از اين طرح "افشاگرانه"، كاري مي‌كند كه گويي شخصيت‌ها در حضور تماشاگران به تدريج "عريان" مي شوند و رفتار و گفتار ايشان چنان است كه هر لحظه قسمتي از ابعاد پنهاني يا ناخودآگاه شان را بر ما آشكار مي سازد؛ چه در وضعيتي قرار گرفته‌اند كه آن‌ها را مضطرب يا افسرده مي‌كند و براي رفع نگراني ‌ها و رسيدن به خواست‌هايشان دست به عملي مي‌زنند كه پرده‌هاي ناشناختگي را بيش از پيش، كنار مي‌زند و سيماي واقعي ايشان را افشا و آشكار مي گرداند.

اين وضعيت مضطرب يا افسرده كننده كه در نمايشنامه‌ها تجلي يافته، مولود تمدن جديد بشري است؛ بي‌ريشه نيست؛ريشه‌در توسعه‌ي صنعتي و ماشيني و تجدد حيات آدم ها دارد  و شايد همان احساس" ناراحتي در تمدن" است كه فرويد به آن اشاره مي‌كند." فرويد اين ناراحتي،اين احساس تعادل ناپذير و بي‌ثبات را در آسيبي رديابي كرد كه بر حيات غرايز و به ويژه بر محرك‌هاي جنسی وارد آمده است" آسيبي كه مفهوم خوشبختي را در دنياي امروز به شدت مورد ترديد قرار مي‌دهد و گاه آن را انكار مي‌كند.

 باری،در درام‌های واقع‌گرا و رويكرد تازه به شخصيت پردازي نمايشنامه‌هاست كه شاهد پيدايش شخصيت‌هاي سه بعدي و كامل هستيم؛شخصيت‌هايي كه بر ابعاد وجودي آنها اعم از بعد جسماني، وبعد رواني و اجتماعي شان آگاهيم؛ و مي‌توان هريك از اين ابعاد را به وسيله‌ي ابزارها و نشانه‌هايي كه در اختيار داريم،مورد مطالعه قرار داد و به اصطلاح تحليل‌شان كرد. اين رويكرد به شخصيت وپرداخت آن، تا پيش از شكسپير تقريباً وجود نداشته ، و پس از رنسانس است كه تا حدودي گهگاه ديده مي شود و در نهايت با رئاليسم شكوفا مي‌گردد.

+ نوشته شده در  86/11/06ساعت 10 بعد از ظهر  توسط خداداد رضایی | 

اصول نقد اثر و تحليل محتوا

 

واژه نقد و نقد كردن در قديم به معناي تعيين عيار سكه طلا و تشخيص سكه واقعي از سكه قلب بوده است، اما در تداول امروز در يك مفهوم كلي به معناي قضاوت و ارزيابي درباره اعمال، افكار و آثار ديگران است و آنچه بيشتر از نقد به طور اخص مدنظر است سنجش و ارزشيابي دقيق  و علمي درباره آثار و دستاوردهاي علمي نويسندگان، هنرمندان و دانشمندان در تمامي حوزه‌هاي دانش بشري است. به كمك نقد است كه يك اثر اعتبار مي‌يابد و نقاط ضعف و قوت آن عيان  و موجب اصلاح مداوم الگوهاي دانش بشري مي‌شود. به عنوان مثال نقدهاي فرانسيس بيكن در قرن هفدهم بر منطق قياسي ارسطو  سبب نسخ آن و استقرار منطق جديد استقرايي شد، لذا اهميت نقد در انقلابات علمي انكارناپذير است.  اما نقد نيز چون ساير رشته‌هاي علمي اصول و قواعد خاص خود را دارد؛ اطلاع و بصيرت از اين اصول به همراه تجربه و برخورداري از ذهني پويا و نقاد به ما كمك مي‌كند تا گزارشي نقادانه و سازنده از يك اثر به دست دهيم و اما اصول مذكور:

نگاه ناقد به يك اثر بايد همچون نگاه كارآگاه به يك صحنه پليسي باشد تا بتواند ارتباط منطقي بين اجزاي يك اثر را كشف و تحليل كند. نقد يك حمله و دفاع است؛ حمله به نقاط ضعف و دفاع از نقاط قوت. چه درحمله و چه در دفاع وجدان علمي و وجدان انساني بايد حاكم باشد و قلم و شخصيت در وادي غيرعلمي حركت نكند. هر امري را بايد با دلايل بپذيريم يا رد كنيم، هرچند كه ممكن است براي ديگران مكدركننده باشد، اما وجدان ناقد اقتضايي جز حقيقت‌گويي ندارد.

اصولاً‌ اساس  يك اثر يا كار خوب در ايجاد ارتباط است؛ ارتباط بين اجزاي مختلف يك اثر و هرچه اين ارتباط منطقي‌تر و منسجم تر باشد ارزش و اعتبار اثر نيز بيشتر است. اجزاي اين فضاي ارتباطي شامل 1- مولف، 2- خواننده، 3- بافت و زمينه هاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي توليد اثر و 4- متن اثر است در نمودار زير رابطه اين اجزا نشان داده مي شود.

پيوستگي بين اجزا سبب گفت‌وگو و ديالوگ بين عناصر بيروني و دروني اثر مي گردد.

الف- عناصر بيروني نقد:

1- مولف يا توليد كننده اثر: براي اينكه بتوان نسبت به برخي از برداشت‌ها و ايده‌هاي مطرح شده در متن با دقت بيشتري اظهارنظر نمود ضروري است كه تصويري از شخصيت نويسنده در اختيار داشته باشيم تا بتوانيم پرسش هايي را كه درباره مولف مطرح مي شود پاسخگو باشيم. پرسش هايي از اين دست؛ آيا مولف از نظر علمي در سطحي قرار دارد كه اثر را توليد كند، گرايش هاي سياسي، فكري و اقتصادي مولف چيست و موقعيت علمي مولف در محافل آكادميك به چه ميزان است؟

2- برنامه پژوهشي يا گفتمان پژوهشي (research programme) يعني اثر درچه فضاي گفتماني (2) و تحت عنوان چه برنامه پژوهشي _فضاي حاكم بر پژوهش_ ايجاد شده است، فضايي كه ممكن است تحقيق در همه موارد تحت تاثير آن باشد و با تغيير گفتمان هم عوض شود. از اين نظر بايد بر شرايط زماني و مكاني توليد يك اثر يا پيام تاكيد كرد كه آن را اصطلاحاً تاريخيت اثر مي گويند كه برمبناي آن هر اثر و نظريه ريشه در خاك، لحظه هاي معيني از تاريخ دارد و با جنبه هاي ديگر حيات اجتماعي و فرهنگي آن لحظه در توازي و تفاهم است. هيچ متني معناي مطلقي ندارد معناي هر متني عرضي است از فرهنگ حاكم در زمان قرائت كه حتي زبان فضا را هم تغيير مي دهد، مانند فضاي گفتماني زمان جنگ، دوران سازندگي و دوران اصلاحات.

3- انتشارات: سيستمي كه اثر را نشر داده است، در ارزيابي ما نسبت به منبع جايگاهي خاص دارد زيرا مشخص كردن نوع انتشارات بسيار مهم است كه آيا حقوقي است، سياسي است ، دولتي يا نيمه دولتي است زيرا هيچ انتشاراتي نمي پذيرد كه اثري به زيان او منتشر شود. شايد بهترين مثال در اين خصوص كتاب‌هاي فارسي است كه در قرن نوزدهم تحت تاثير فضاي استعماري در بمبئي و كلكته هند منتشر مي‌شدند.

4- خواننده: منظور آن است كه اين اثر براي چه كسي نوشته شده است و چه طيفي از خوانندگان را دربرمي گيرد؛ آيا براي طيف طرفدار يا مخالف نوشته شده است،  براي مخاطبين حزبي و گروهي تاليف شده است يا اينكه عموم مردم را مخاطب قرار داده است، به عنوان مثال سياست نامه خواجه نظام الملك طوسي براي طيف طبقه حاكم نوشته شده است. طيف شناسي خوانندگان از نكات مهم و اساسي نقد بيروني محسوب مي شود.

5- ناقد: ناقد كيست و نقد خود قبل از انتقاد بسيار مهم است. ضروري است كه ناقد به موضوع اشراف داشته باشد و حداقل هم عرض مولف باشد، به زبان اثر تسلط داشته باشد، از قدرت تحليل و استنتاج بالايي برخوردار باشد و مشخص كند كه آيا همه اثر را نقد مي كند يا بخشي از آن را.

ب- عناصر دروني نقد:

1-   موضوع: مي‌توان آن را پرسش يا گزاره بزرگ ناميد كه قصد داريم آن را نقد كنيم. آيا موضوع اثر موضوعيت دارد، جامع و مانع است، واژگان آن بار ارزشي دارد، آيا از اصطلاحات بيگانه استفاده كرده است؟ اينها پرسش هايي است كه از موضوع يا گزاره بزرگ بايد پرسيد. يك اثر بايد محدوده زماني و مكاني مشخص داشته باشد و اين در موضوع انعكاس يابد. البته بهتر است موضوع از اندك ابهامي برخوردار باشد كه آن را بلاهت موضوع گويند. موضوع بايد با محتوا همپوشي داشته باشد.

2-   سابقه پژوهش (researche review) : سابقه تحقيق تا چه حد ذكر شده است ؟ آيا زمينه ها براي خواننده ممحض است يا گمراه كننده؟ در اين بخش بايد منابع و آثار مرتبط با اثر به خوبي نقد شوند و از تكرار و واگويي پرهيز شود تا ميزان نوآوري و بداعت مولف آشكار گردد، زيرا اصالت يك اثر در بديع بودن آن است.

3-   محتواي تحقيق: زيرمجموعه‌اي كه مولف تحقيق خودش را به پرسش‌هاي كوچكتر تقسيم كرده تا بتواند گزاره بزرگ يا پرسش بزرگ- موضوع- را پاسخ گويد، آن را اصطلاحاً مهندسي تحقيق گويند. ضروري است مشخص شود داده هاي تحقيق -كه بايد در يك نظام منطقي و روشمند به سامان برسد - تا چه حد قابل وثوق و اطمينان است و اين همان هسته سخت (hard care) تحقيق است كه تحقيق برگرد آن شكل گرفته است. كشف، فهم و نقد هسته سخت يك تحقيق وظيفه اصلي ناقد است و براي دستيابي و نقد هسته سخت ناقد بايد محتواي تحقيق را به دو قسمت تقسيم كند؛ 1- برش هاي ريز، 2- مهندسي كار.

در يك اثر مثلاً مقاله هر پاراگراف بايد حكم يك برش كوچك را داشته باشد و گرنه جاي نقد دارد. تبديل برش بزرگ- موضوع- به برش كوچك نشان دهنده فضل مولف است. اين فرايند در طي مهندسي كار صورت مي‌گيرد؛ يعني ارتباط برش كوچك با برش بزرگ و نقد عدم ارتباط برش كوچك با برش بزرگ كه مي توان آن را شجره كردن كار ناميد.

4-   ادبيات نگارش: بخشي از آن به شيوايي و رسايي نثر مولف مربوط مي شود و بخشي ديگر به اصول و قواعد نگارش، ساختار و واژگان و اصطلاحات ، پاراگراف بندي و لحن نويسنده مربوط است كه آيا نويسنده براي خواننده احترام قائل است و اعتماد خواننده را جلب مي‌كند؟ يك متن در ذات خود بايد ايجاد اعتماد كند، يعني خواننده در كتاب مشاركت داشته باشد. در بررسي ادبيات نگارش شايسته است به روش نگارش، انسجام مطالب، شيوه ارجاع دهي، نقل قول، سيستم استدلال و تبيين و مستندات تحقيق عنايت خاص شود.

تحليل محتوا: اصطلاح تحليل محتوا (content analysis) نامي است كلي براي روش‌هاي تحليل، مانند: روش‌هاي ژرفانگرانه يا دروني كه در آن كيفيت محتوايي داده‌ها مورد تفسير و يا تاويل (interpretation) و تبيين (explanantion) واقع مي‌شوند و ديگري تحليل ساختاري است كه به شكل واژه ها، قرار گرفتن آنان در جمله ها، سبك و حجم مطالب بر حسب موضوع و ... مي پردازد. واژه‌هاي متفاوتي مانند: تفسير، تاويل، تعبير، تبيين، تحليل مضمون و حتي آناليز براي تحليل محتوا به كار برده مي‌شوند كه گاه شاخه‌اي از تحليل محتوا را مشخص مي كند و گاه هريك از آنها كاملاً همتراز با اصطلاح تحليل محتوا به طور عمومي و يا كلي به كار برده شده اند. در يك رويكرد كلي تحليل محتوا  در واقع كشف محتواي پنهان داده‌ها يا واحدهاي مورد تحليل از وراي گفته‌ها، تصويرها، سمبل‌ها و ... است . خواه واحدها متوني نوشتاري باشند، مانند متون تاريخي، سياسي، حقوقي و يا گزارش هاي علمي و تاليفات ادبي منثور و منظوم و يا اعداد و ارقام و جدول‌هاي آماري و يا ساخته‌هاي فني و صنعتي، رفتارهاي فردي، خانوادگي و اجتماعي، رفتارهاي سياسي، رفتارهاي هنري (مانند بازيگري، اجراي نمايش و كارگرداني)، طرح هاي معماري و شهرسازي ، رمزها و نشانه‌ها و نمادهاي (symboles) مادي و معنوي، اجراي برنامه‌هاي راديويي و تلويزيوني، باورها يا اعتقادات مذهبي و هزار مورد ديگر. بديهي است تحليل هر يك از موارد برحسب موضوع مورد بررسي روش‌شناسي خاص خود را مي‌طلبد.

در موارد بسياري پيام‌هاي موجود در شكل ظاهري واژه ها يا داده‌هاي آماري و نموداري نيست بلكه بايد از وراي اين داده‌ها به كشف واقعيت درونه پيام‌ها و ارزيابي آنان پرداخت تا به هدف تحليل محتوا - كه همانا تبيين است- دست يافت. آلن بيرو در كتاب خود، فرهنگ علوم اجتماعي، در توضيح امر تبيين مثالي مي‌آورد و آن را همانند باز كردن و بيرون آوردن چيزي از درون فضايي بسته مي‌داند و تبيين را «همانند نقاشي‌هاي مدرن يك بادبزن دستي مي‌داند كه جز در صورت گشودن آن ديده نخواهد شد». وي اضافه مي‌كند كه تبيين به گشايش و بسط آنچه به جهت ايجاز مبهم مانده، مي انجامد . در هر حال تبيين يك متن نوشتاري هم شامل عناصر كلي است كه قابل ملاحظه و شمارش هستند، مانند صور مختلف واژگان يا ساير داده‌هايي كه از صورت ظاهر متن قابل تشخيص‌اند و هم شامل مفاهيم يا عناصري هستند كه در پس آرايش ظاهري واژه ها و جمله ها پنهان شده اند.

هدف و كاربرد تحليل محتوا: علاوه بر كشف ارتباط دروني اجزا و عناصر تشكيل دهنده داده هاي مورد تحليل، هدف از تحليل محتوا، دستيابي به درونه پنهان يا قصد واقعي توليد كننده پيام است، به عبارت ديگر يافتن محورهاي اصلي فكري پديد آورنده وشرايط و اوضاع و احوال محيطي مرتبط با توليد اثر نوشتاري و در نهايت به دست دادن تفسيري واقع گرايانه از آن است.  بدين ترتيب قابليت وثوق (reliability) به آنچه كه مطرح شده است، مي تواند افزايش يابد. تفسيري كه به عمل مي آيد، در واقع و به اصطلاح منطق، نوعي حكم كردن يا داوري (judgment) است.  داوري نوعي برقراري ارتباط بين اجزا و مجموعه‌اي از داده ها است كه يكي از افعال طبيعي و اساسي يا ذاتي عقل است. بنابراين انجام دادن اين عمل براي هر بررسي‌اي امري ضروري است.

لازارس فلد (lazars feld)پژوهشگر متون تفسيري هدفي را كه براي تحليل محتوا عنوان مي‌كند عبارت از  مسائلي هستند كه بايد گشوده شوند، مانند: « كي چه مي گويد به كي و با چه نتيجه اي؟» او در واقع روند انتقال پيام يا ايجاد ارتباط را شامل چهار بعد متفاوت مي داند؛ منبع پيام، پيام گيرنده پيام و تاثير يا نتيجه پيام. با شناخت عيني اين ابعاد، محتواي پيام آشكار مي‌گردد. لاس ول (lass well) همكار وي نيز درباره هدف تحليل محتوا در بررسي‌هاي ارتباطي، شناخت محتواي پيام را در مراحل و ابعاد وسيع تري از لازارس فلد مورد توجه قرار مي‌دهد، مانند «چه كسي، چه چيزي را، به چه كسي، چگونه، چرا و با چه تاثيري مي گويد؟» كه در بطن خود متضمن نوعي نقد است. در واقع همه روش‌هاي تحليل محتوا براي مطالعه آنچه در گفتار هست ولي در نگاه اول ديده نمي‌شود و به عبارت ديگر آنچه تفريحي و نهفته است، مناسب است. پژوهنده با بهره‌گيري از دستگاه‌ها و مباحث استدلال و استنتاج منطقي، مانند روش‌هاي استقرا و انواع برهان در امر تحليل، از مرحله ساده پذيري يا سطحي نگري و درك عميق‌تر از آنچه ظاهراً در برابر اوست، دور مي شود. به گفته كيوي، محقق اين عرصه، تحليل محتوا محقق را مجبور مي كند از تفاسير شتاب زده مخصوصاً از تفاسير نسنجيده خودش فاصله بگيرد.

فرايند تحليل:  روش‌هاي تحليل كه كم و بيش از نقد ادبي يا نقد تاريخي انشعاب يافته‌اند را مي‌توان در بررسي متون نوشتاري مورد استفاده قرار داد. در سطور پيشين به دو نوع روش تحليل اشاره كرديم؛ روش محتوايي يا تاويلي - هرمنوتيك- روش ساختاري. بديهي است بر حسب موضوع يا شكل واحد مورد تحليل، نوع كاربري روش تحليل تغيير مي نمايد. در تفسير عكس ها يا نگاره ها به نحوي عمل مي شود كه تا حدي مشابه تحليل و تفسير متون نوشتاري است. در هر حال، در داخل هر يك از روش هايي كه براي تحليل برگزيده مي شوند، با توجه به فرضيه مطرح شده- چنانچه فرضيه‌اي عنوان شده باشد- انتظارات يا ديدگاهها، تعريف و طبقه‌بندي مي‌شوند.

به عبارت ديگر چهارچوب كلي خواسته‌ها يا تحليل، مشخص و تعريف مي‌گردد. در انواع بررسي‌هاي خالص كه بدون فرضيه صورت مي‌گيرد، مقوله بندي يا تعيين قالب‌هاي تحليل، بر حسب زمينه‌ها و ابعاد موضوعي  تشكيل دهنده متن از يكديگر بازشناخته مي‌شوند و در رده‌ها يا طبقه‌هاي متفاوتي قرار مي‌گيرند. به گفته برلسون (borlesson) مقوله هاي چه گفته شده است؟ از مقوله‌هاي چگونه گفته شده است؟ متمايز مي‌گردد.

موريس دوورژه فكر بنيادي تحليل محتوا را عبارت از قرار گرفتن اجزاي يك متن (مانند واژه‌ها، جمله ها، بندها و مانند آن را) در مقوله‌هاي از پيش تعيين شده و شمارش و اندازه گيري آنان مي‌داند و برحسب اين مقوله بندي هاست كه معتقد است نتايج تحليل معين مي‌گردد. او مي‌گويد: تحليل محتوا به يك معنا عبارت است از مقوله بندي همه اجزا يك متن در دسته‌ها و يا به عبارت خود او در جعبه‌هاي مختلف است و بدين ترتيب اجزاي و عناصري كه در هر جعبه مرتب شده‌اند چگونگي يا برنامه تحليل متن را مشخص مي‌نمايد. در هرحال، در تحليل نوشتارها چه از روش تحليل محتوايي استفاده شود و چه از روش تحليل ساختاري بايد هدف از تحليل مشخص  و به صورت دستور كار،‌تحليل و تنظيم شود. در ادامه به معرفي تحليل محتوا بر پايه هرمنوتيك و تحليل ساختاري مي‌پردازيم:

تحليل محتوا بر پايه هرمنوتيك: اين تحليل روشي كلاسيك در تحليل درون مايه است زيرا از قديمي‌ترين نوع روش‌هاي تحليل محتوا بوده است كه براي متون نوشتاري و هر نوع بيان ديگر به كار برده مي‌شد. نوعي بازگويي نوشتار يا گفتار مورد بررسي است به صورتي آشكارتر از آنچه كه در صورت ظاهري متن اصلي ديده مي شود و يا تا حد امكان، شفاف كردن پيام هاي نهفته در متن اصلي است كه با نقد ادبي و تاريخي آغاز گرديده است. تحليل محتوا، هميشه و در مورد همه واحدهاي قابل تحليل به كار نمي رود، كاربرد آن فقط در مواردي است كه لازم باشد از محتواي كلام چيزي جز ظاهر آن آشكار شود. تحليل دروني معمولاً روشي است كه بايد به كشف رمز محتواي پنهان پيام ها بپردازد و به عمق ساختار متون و اسناد نفوذ نمايد و به ساخت ظاهري آن اكتفا نكند. روش تحليل هرمنوتيك (hermeneutics) كه در برابرتفسير، تعبير، بازگردانيدن، سفرنگ (sofrang) (3) و تاويل شناخته شده است، نام ديگري براي تحليل محتوا است كه دانش و روش تفسير متون نوشتاري است.

در تعريف تحليل هرمنوتيك آمده است آنچه از كلام و عبارت مفهوم شود، نكته‌اي لطيف و باريك كه در كلام منظوم گنجانبده شود. به عبارتي ديگر، مفهوم را مجموعه‌اي از واژه ها مي‌دانند كه با هم يا به كمك يكديگر مبين انديشه بخصوصي مي‌گردند و يا مضموني را ايجاد مي‌كنند. به گفته اي ديگر واحدهاي مورد تحليل به طور كلي خود واژه ها نيستند، بلكه معناي آنها هستند كه مشخص كننده تحليل محتوا هستند. هدف تحليل هرمنوتيك، تفسير داوري‌ها و ارزش‌گذاري‌هايي است كه نويسنده نسبت به اشخاص، پديده ها و مسائل مورد بحث ابراز كرده است، مثلاً‌ هنگامي كه گفته مي‌شود : از فحواي كلام چنين برمي آيد كه ... عمل تحليل هرمنوتيك در حال صورت گرفتن است. تفسير و توصيف عكس‌ها نيز نوعي تحليل هرمنوتيك است كه به كمك سوابق ذهني و تجربي مفسر و احاطه او به مسائل اجتماعي، فرهنگي، سياسي و ايدئولوژيك صورت مي گيرد. در تفسير آثار هنري دو بعدي كه ممكن است در متون نوشتاري به آنها اشاره شده باشد نيز داوري نقد كننده بر داده هاي نامبرده و مسائل اجتماعي هنر و فرهنگ غالب استوار است.

مستقيم يا غيرمستقيم بودن سندي كه مورد تحليل واقع مي‌شود داراي اهميت است. طبيعتاً تحليل هرمنوتيك از روي متن اصلي مي‌تواند به واقعيت نزديكتر باشد تا تحليلي كه براساس متون برگردانده شده به زباني ديگر صورت مي‌گيرد (گرچه برگردان متن از زباني به زبان ديگر، علاوه براينكه نوعي ترجمه آزاد است، خود تا حدي و به نوعي تحليل كردن نيز است.) و يا متوني كه در باره متن اصلي نوشته شده اند. در هرحال هر يك داراي ارزش و اعتبار نسبي خودخواهند بود. اين اعتبار به چگونگي تشخيص و برداشت شخص ناقل از روي سند اصلي يا برگردان متن و مهارت مترجم آن در انتقال دادن مفهوم اصلي متن مبدا و به كارگيري واژه هاي برابر در زبان مقصد و انتقالي حالت، مقصود و سبك نوشتاري و البته ميزان آگاهي مفسر نسبت به اوضاع و شرايط محيطي و فرهنگي نويسنده بستگي دارد.

در تحليل محتوا - كه البته روشي عقلاني (rationalistic) و منطقي نيز است - مفسر به نحوي آگاهانه اصول استدلال منطقي را در آن به كار مي‌گيرد و بدين منظور برنامه اي را براي تحليل تنظيم مي‌نمايد، براي مثال او مي‌تواند درباره مقوله‌هاي تحليل هرمنونيك يك يا چند واحد تحليل از موارد زير را برگزيند و يا همگي آنها را در تحليل به كار بندد.

1-   يافتن هدف و موضوع بيان

2-   ارزيابي انواع داده ها و مثال هاي مورد بهره‌گيري در متن

3-   تشخيص شيوه‌هاي استدلال در بيان و پايه هاي داوري

4-   چگونگي ارزش گذاري‌ها و استحكام معيارهاي اندازه گيري

5-   وجود يا عدم استحكام در بيان

6-   به كار بردن صداقت در بهره گيري از شواهد

7-   كشف گروه يا طبقه اجتماعي، سياسي و يا فرهنگي مخاطب

8-   ارزيابي جهان بيني و ديدگاه توليدكنندگان پيام ها و گفتارها

9-   دخالت فكر و رفتار يا attitude نويسنده

تحليل ساختار: نوع دوم، تحليل ساختار يا ساختاري نوشتار يا گفتار است كه به آن تحليل سمانتيك كمي (quantitative semantics)  نيز گفته مي‌شود. در اين نوع تحليل واژه‌ها، معني ها و حالت‌هاي متفاوتشان برحسب بخش هاي گوناگون كلامي، ميزان تكرار آنها و كوتاهي و بلندي جمله‌ها، الفاظ، اصطلاحات، حالات نوشتار و ارتباط واژه ها و عبارات مورد شمارش و اندازه‌گيري واقع مي شوند. گاهي حجم مطالب نوشته شده درباره يك موضوع و در دوره‌اي معين مورد سنجش و اندازه‌گيري واقع مي گردد و گاهي عنوان‌هاي مقاله هاي يك روزنامه يا ادواري در سال‌هاي مشخص مورد تحليل و تفسير واقع مي شوند. در هر حال ممكن است در يك بررسي، فقط يكي از موارد ياد شده موضوع تحليل واقع گردند. در اين روش كه به آن معناشناسي كمي نيز گفته مي‌شود رابطه پيوستگي يا همبستگي واژگان با يكديگر را مي توان از طريق فرمول‌هاي آماري به دست آورد.

روش سمانتيك، زبان شناسي مقداري نيز ناميده شده است. بدين سبب كه ميزان تكرار واژه هاي خاص كه مورد بهره‌گيري نويسنده قرار گرفته است، با ميزان تكراري آن واژگان در زبان متداول روز جامعه، مقايسه مي گردد- البته امكان انجام اين مقايسه هنگامي ميسر است كه چنين بررسي بزرگي در سطح جامعه، قبلاً و براي همان دوره زماني صورت گرفته باشد- يعني فراواني واژگان در چندين اثر ادبي، علمي، هنري، فني و غيره در دوره اي خاص،مورد اندازه گيري قرار گيرد و نتايج حاصل از آن، به عنوان معيار، شاخص يا الگويي براي مقايسه، مورد بهره گيري واقع گردد. براي مثال سنجش سبك يك نويسنده را مي توان به همين نحو تعريف نمود. مي دانيم كه سخن گفتن بر اين فرض استوار است كه كلمه هايي كه به كار برده مي شوند را شنوندگان درك مي كنند، يعني اينكه كلمه هاي متداولي هستند ولي در ميان همين كلمه هاي متداول هر نويسنده كلمه هاي معيني را بر ديگر كلمه ها ترجيح مي دهد. ميزان تكرار كلمه‌هايي كه به كار مي برد، همان ميزان تكرار آن كلمه ها در استعمال متداولشان در جامعه نيست. اين اختلاف در ميزان، ويژگي سبك هر نويسنده اي را تشكيل مي‌دهد و مي توان به كمك روش‌هاي آماري آن را مورد بررسي قرار داد و در نهايت توصيفي منظم و يا حتي فرمول خاصي را براي سبك يك نويسنده معرفي نمود. اندازه معمول جمله هاي نويسنده باواحد واژه مورد سنجش يا اندازه گيري قرار مي گيرد و كوتاهي و بلندي جملات او تعريف مي گردد. به علاوه چگونگي هماهنگي بين اجزاي متفاوت جمله يا حالت نحوي (syntactic) آنها طبقه بندي و توصيف مي شوند. مطابقت (concordance) واژه‌ها و رابطه مطالب با يكديگر را مي‌توان محاسبه نمود  بدين معنا كه هركجا مثلاً واژه‌اي خاص ظاهر مي‌شود در كنار او واژه خاص ديگري آن را همراهي مي‌نمايد. يافتن اين گونه آميزه‌هاي كلامي، پژوهنده را در تشريح و توصيف سبك نويسنده ياري مي نمايد. از اين روش براي يافتن واژه ها يا حتي جمله هاي محو شده يا از بين رفته در نوشتارهاي قديمي استفاده مي گردد. هربرت ماركوزه تحليل متون و واژه ها را با ديدگاهي چند ساحتي (maltidimentional) امكان پذير مي‌داند و علت آن به درستي، تغيير در نقش ها و مفاهيم واژگاني است كه در شرايط و مناسبت هاي گوناگون به كار مي روند و به همين سبب خاطرنشان مي سازد كه «تحليل زبان شناسانه يك شعر يا يك پژوهش ادبي با ارزيابي گفته‌ها و نوشته‌هاي سياسي يكسان نيست... به منظور آنكه تحليل نقدي اين آثار در وظيفه و نقش خود - كه تعيين مناسبات واژه ها و مفاهيم مستعمل در يك شعر يا يك مقاله است- كامياب گردد، بايد نقد تحليلي زبان در جهاني چند ساحتي، فعاليت خود را گسترش دهد و از ديدگاههاي مختلف به بررسي يك اثر بپردازد. با پيروي از اين روش مي توان دريافت كه چگونه هر واژه را نظام هاي گوناگون مناسبات كلامي، در معاني و موارد مختلف به كار مي برد.»

براي شناخت سبك، علاوه بر مقايسه كردن و تطابق دادن واژگان نويسنده با زمينه‌هاي محيطي موجود، شيوه نگارش و بيان، كوتاهي يا بلندي عبارت‌ها، سادگي يا پيچيدگي آنان و از اين قبيل، مي‌تواند در ايجاد تصويري واقع گرايانه از سبك نوشتار موثر باشد. در اين مورد دو نوع تحليل مي‌تواند صورت پذيرد؛ يكي شمارش تمامي واژه‌هاي يك متن و طبقه‌بندي كردن آنان براساس صورت‌هاي گوناگون كلامي مانند اسم، صفت، قيد و غيره و ديگري واژه هايي كه سبب تكرار بسيار، صورتي نمادين و خاص نويسنده را پيدا كرده اند.

اين نوع تحليل كمي- كه بر روي اجزا ساختاري يك متن نوشتاري صورت مي‌گيرد- بدان سبب كه به طور نسبي كمترين تاثير ذهن يا شخصيت‌هاي تحليل كننده در آنان ديده مي‌شود و بدين ترتيب با روش هاي علمي توافق بيشتري دارد، نسبت به تحليل دروني يا سبك داراي كاربرد بيشتري نيز است.

يافتن حجم نوشتار در ارتباط با موضوع، نوع ديگري از تحليل سمانتيك كمي است. بدين منظور تعداد واژگان مربوط به هر موضوع و يا سطح اختصاص داده شده به يك موضوع يا عنوان و يا تيتر مقاله هاي موجود در روزنامه‌هاي پرشمارگان يا ادواري‌ها، عمل مي‌شود. با اين تفاوت كه در مورد اخير اندازه گيري برحسب تعداد عنوان‌ها و گروه موضوعي آنان صورت مي‌گيرد.

يادداشت ها:

1-   مقصود از روش شناسي نقد، مجموعه فنون و روش هايي است كه به وسيله آن مي توان يك اثر را منتقدانه ارزشيابي كرد و به نتيجه اي درست يا نزديك به واقعيت دست يافت. روش شناسي يا methodology شاخه‌اي از منطق است به نام منطق عملي كه به اصول عمومي شكل گيري دانش و نظام اصول و نحوه انجام تجربيات و بررسي ها در هر يك از شاخه هاي دانش مي پردازد.

2-   گفتمان discourse چتر منطقي حاكم بر يك گفت وگو كه فهم زمان بر آن حاكم باشد اين گفتگو تمام ساحت هاي علمي را دربرمي گيرد.

3-   در فارسي باستان اين واژه براي تفسير اوستا به كار رفته است.

فهرست منابع:

1-   پوپر، كارل، ريموند: شناخت عيني (برداشتي كامل) ترجمه احمد آرام، تهران، انديشه هاي عصر نو، 1374

2-   پوپر، كارل، ريموند: منطق اكتشافات علمي، ترجمه سيدحسين كمالي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي 1370

3-   ساروخاني، باقر: روش هاي تحقيق در علوم اجتماعي، ج دوم، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي 1373

4-   شاله، فيلسين، شناخت روش علوم يا فلسفه علمي، ترجمه يحيي مهدوي، دانشگاه تهران، 1344

5-   نوذري، حسينعلي، پست مدرنيتيه و پست مدرنيسم، ج دوم، انتشارات نقش جهان، 1380

6-   بيرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمه باقر ساروخاني، تهران، كيهان، 1366

7-   دوورژه ، موريس، روش هاي علوم اجتماعي، ترجمه خسرو اسلامي، تهران، اميركبير 1362

8-   صديق سروستاني، رحمت الله «كاربرد تحليل محتوا در علوم اجتماعي»، نامه علوم اجتماعي، ش 8 زمستان 1375

9-   ماركوزه ، هربرت،انسان تك ساحتي، ترجمه محسن مويدي ، ج سوم، تهران، اميركبير 1362

10-ankersmit.f.r. historiography and post modernism . history and theory 1989

11-bann. stephen. towards a critical historiography: recent work in philosophy of history. philosophy. vol 56. no 117-1981

12-burke peter (ed) new perspectives on historical writing polity press history and social theary. polity press1992

13- colling wood r.g anessay on metaphysics. claren don press 1940

14- baugh. l. sue: how to write term papers and reports. n.t.c 1993

+ نوشته شده در  86/10/17ساعت 12 بعد از ظهر  توسط خداداد رضایی | 

تنها بضاعت مهد هنر

اینجا تالارتئاتر  ایران است . آره ایران نه فقط تهران . زیرا تنها تالار تئاتر است که به این منظور ساخته شده و دیگر هیچ . و این تنها یادگار هنرمندان بزرگ مردان عرصه هنر ایران زمین است .

در دیگر شهر های ایران سالن هایی ساخته شده ولی مخصوص تئاتر نیست . به آنها میگویند چند منظوره از جشن عروسی گرفته تا سیمینهار ادارات شهر تا موسیقی و خلاصه تا جوون آدمیزاد .

ولی تالار تئاتر در شهر تهران همچنان استوار و مقاوم ایستادگی کرده و در خدمت هنرمندان تئاتر است البته گوش شیطان کر اگر متروی تهران بگذارد این مجموعه رو پای خود بایستد  .

به هر حال ترا می ستائیم ای استوار و جاودانه یادگار زریران امیدوارم همچنان بر عمر پر عظمتت افزوده شود .

+ نوشته شده در  86/10/11ساعت 10 بعد از ظهر  توسط خداداد رضایی | 

  صحنه ۱ساله شد

 

وب لا گ صحنه یکساله شد و خوشحالم که در مدت این یکسال کاربران زیادی از این وب لاگ دیدن نمودند و با نظرات سازنده خود ما را یاری نمودند و خوشحالم که توانستم در مدت این یکسال دوستان زیادی را پیدا نمایم که تعدادی از آنها را به این وب لاگ پیوند زدم که می توانید مشاهده نمائید و برای همه آنان آرزوی موفقیت دارم

                                                                         

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 10 بعد از ظهر  توسط خداداد رضایی | 
 

                                                     

برتولت برشت:  امروز نمایشنامه نویسی که بخواهد با دروغ و جهالت مبارزه کند و حقیقت را بنویسد باید دست کم به پنج ضرورت پی برده باشد:

- ضرورت دلاوری در گفتن حقیقت، در حالی که حقیقت را همه جا خفه می کنند.